نمیدونم از کجا شروع کنم قصه ی سادگیمو ![]()
نمیدونم چرا قسمت میکنم روزهای خوبه زندگیمو
چرا تو اوله قصه همه دوستم می دارن
وسط قصه میشه سر به سره من میزارن
تا میخواد قصه تموم شه همه تنهام میذارن
میتونم مثله همه یه عشقه بعدی بسازم که با یک نیشه زبون بترکه و خراب بشه تا بیان جمش کنن حبابه دل سراب بشه
میتونم بازی کنم با عشق و احساس کسی
میتونم درست کنم ترس دل و دلواپسی
میتونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم
میتونم پشت دل ها قایم بشم کمین کنم
ولی با عین همه حرفها باز منم مثل اونم
یه دروغگو میشمو همیشه ورده زبونم
یه نفر پیدا بشه به من بگه چی کار کنم؟؟
با چه تیری اونی که دوستش دارم و شکار کنم؟؟
من باید از چی بفهمم چه کسی دوستم داره؟؟![]()
توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره؟؟
مثل زندگی منه (مهدی)!!!!!!!!!!
خیلی تنهام!!!!!!! خیلییییییی
خدایا به داد تمام عاشقا برس منو هم کمک کن که خیلی........!!!![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه 29 شهریور1387ساعت 6:31 بعد از ظهر توسط مهدی |