سکوت شبانه هایم همیشه عبور قصه ی تو را تکرار میکند و این منم که در شراره های انتظار تو زبانه می کشم .خاطرات ما همیشه بن بستی ست از عاطفه های پریده رنگ و نیامده های ما همیشه از غروری دردناک میپوسد . اینجا هنوز هم من اسیر خیال توام. مرا به اعتبار کدام بهار مرا به ویرانی پاییز سپردی ؟ طلوع امیدم را به غروب انتظارم پیوند بزن و با سپیده بیا.
(شبزده ی عاشق)
نمیخوایید نظر بدید؟؟!!!!!!!! ![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 10:1 بعد از ظهر توسط مهدی |